رماني با ساختار موسيقينگاهي به يك رمانس دانشگاهي مرگبارنويسنده: منصوره حكمت شعار
روزنامه اعتماد، شماره 2459 به تاريخ 12/5/91، صفحه 11 (كتاب)
رمان «يك رمانس دانشگاهي مرگبار» نوشته محمود سعيدنيا نمودار بدگماني، بي انگيزگي و هرزانگاري كنش انسان و خمودگي جسمي و روحي وي در كمند تنگ كشيده عمري
- ناخواسته- طولاني است: عمري كه سرشكستگي هاي التيام ناپذير راوي سبب شده تا مرورناپذير جلوه كند. اين رمان، محصول بسط و تبيين يك ايده نيست، بل كلكسيوني است از ايده هاي جذاب، ايده هايي كه هر يك مي توانند دستمايه خلق اثري نو باشند: اثري در ژانر رمان، فيلم يا داستان كوتاه. سعيدنيا اما در داستان خود، ايده يي محوري را مد نظر دارد كه براي وي امكان دستيابي به نوعي «فوگ» را فراهم كرده است. نظريه يي وجود دارد كه طرح فوگ را فاقد فرم خاص معرفي كرده و آن را نوعي ژانر موسيقايي نمي داند. اما آنچه قطعا مي دانيم اين است كه امكانات طرح ساختماني فوگ گوناگون است و نمي توان يك طرح را مدل قرار داد و گفت كه آن فرم فوگ است.
در «يك رمانس دانشگاهي مرگبار» نيز با چنين رويكردي مواجهيم. نويسنده اعتراف مي كند كه داستان خود را در ژانري من درآوردي خواهد نگاشت. نتيجه اين اعتراف، خلق اثري است كه به وي امكان گذار از انواع ادبي و پرداخت داستاني با بي شمار احتمال شكست يا امكان توفيق در پرداخت طرح ساختمان اثر مي دهد. عده يي براي فوگ ساختماني سه بخشي قائل مي شوند كه از اين قرار است:
1- قسمتي كه در آن سوژه يا تم اصلي فوگ به طور تقليدي با يك روش تقريبا مشخص ارائه مي شود.
2- قسمت آزاد تري كه در آن عموما از بازگشت به تناليته اصلي احتراز مي شود.
3- بازگشتي به تناليته اصلي از طريق ارائه سوژه. اين بخش مي تواند حاوي قسمتي از سوژه يا چندين تكرار كامل سوژه باشد.
اگر قاطعانه روشمندي رمان سعيدنيا را مطابق با فوگ بدانيم، آن گاه بايد ديد آيا نويسنده توانسته است ايده محوري روايت را در چمبره ايده هاي گوناگون متناظر به آن به گونه يي بسط دهد كه امكان بازيافت و رجوع به آن از ميان نرود؟
نويسنده در كمال هوشمندي، داستاني خلق مي كند كه از در بي زماني- بي مكاني سربرمي آورد. روايت غير خطي، به مدد وارياسيون هاي متعدد خواننده را در عطش دستيابي به هيجان چيزي شبيه به قصه، هسته داستان و پاياني شوك برانگيز با خود همراه مي كند. اين رمان، خواننده را تا آخرين صفحه در تمناي رسيدن به كش و واكش ها و كنش و واكنش هاي معمول يك داستان عشقي به دنبال مي كشد و دست آخر او را با اين حقيقت روبه رو مي سازد كه توانسته است بي نقل هيچ قصه يي و تنها به مدد واگويه هاي شبانه راوي رو به موت از خاطراتي محو و نابوده، چشم و ذهن او را درگير كند. گرچه اين به آن معنا نيست كه مخاطب هوشمند تا كلمه آخر، از منطق نثري اين رمان بي خبر خواهد ماند. نويسنده از آغاز مي كوشد تا به ترفندهايي بسا ظريف تر از قصه، ذهن معتاد به غافلگيري مخاطب را به ادامه خوانش تحريك كند.
طنز از دستمايه هاي اصيل اين رمان به شمار مي آيد. از نمودهاي بارز آن، شكستن لحن روايت به گونه يي تعمدي و هجوآميز است. نويسنده با استفاده از لحن هاي مختلف كه هر يك آنتي تز ديگري محسوب مي شود، دست به آفرينش فضايي هجوآميز مي زند. گويي آگاهانه درصدد براندازي سنت هاي مرسوم روايت يكدست، منطقي و اصولي برآمده است تا به اين وسيله گاه وجه رمانتيك اثر را زير سوال ببرد و گاه جديت فيلسوف مآبانه نويسندگان تراژدي پردازي كه در رمان خويش، وامدار ايشان است.
اما گونه يي طنز ظريف بكتي نيز در كار وي مشهود است. اما در اينجا طنز به صورتي ظريف در لايه هاي زباني مستتر است. اين طنز به گونه يي در متن اثر بافته شده است كه تشخيص آن به سادگي امكان پذير نيست و بسياري اوقات خواننده را در ترديد قرار مي دهد. همين ايجاد وقفه در خوانش به منظور تشخيص مرز باريك ميان جديت و طنز خواننده را متوجه امكان وجود لايه هاي زيرين متن مي كند: لايه هايي كه گوياي شناخت نويسنده از امكانات زباني است.
«سندرم روايتگري ناشي از شمارش معكوس» اصطلاحي است كه نويسنده براي بيماري طول عمر بي علت شخصيت اصلي داستان برمي گزيند و مي توان گفت كه اين اصطلاح ايده اصلي رمان به حساب مي آيد. در اين رمان با بيماري مواجه هستيم كه به دليل زنده ماندن بيش از انتظار، زندگي را به دست فراموشي سپرده در آرزوي لحظه آخر، شروع به شمارش معكوس مي كند. در اينجا اين نكته قابل تامل است كه نويسنده به هيچ روي، سعي در بازآفريني شخصيت آرماني ندارد. مراد از شخصيت آرماني شخصيتي است كه در همه ابعاد حضور فيزيكي و غيرفيزيكي اش جذابيت مي آفريند. شخصيتي كه به جد با سرنوشت غيرقابل تغيير خويش دست به گريبان است. هر كنش وي، دلالت بر تواتر حوادث شگرفي مي كند كه وي دست آخر به رغم سرشكستگي هاي فراوان، از آنها قهرمان گونه بيرون مي رود. به طبع، شخصيت آرماني، براي يافتن جاي پايي عقلاني در دنياي جذابيت بي پايان خويش، نيازمند اتصال به دامنه گذشته يي پرمايه و سرشار از مصائب انسان ساز است. ايتالو اسوو مي گويد: «انسان گذشته خويش را با آب و تاب بيشتري تعريف مي كند تا به زندگي خود اعتبار بيشتري بدهد.»
اما همانگونه كه اشاره شد در «يك رمانس دانشگاهي مرگبار» نويسنده با رها كردن داستان در هاله يي از ناتمامي همه گير، آن را از تعارفات كمال گرايانه يي از اين دست مستغنا معرفي مي كند. تمايل نويسنده به بيان اين ناتمامي در همه عناصر داستان و از آن جمله در عنصر شخصيت مشهود است. شخصيت راوي محصور در نقطه شروع بحراني نيست و هيچ كجاي داستان نشانه يي سايكوتيك از ميزان انحراف يا تمايل وي به اين يا آن عقده رواني يا گزارشي از روند درمان وي ارائه نمي شود. شخصيت دكتر كه روان درمان گر/كاو/شناس معرفي شده، به تعريفي طنزآلود از بيماري بسنده مي كند و تمام اصطلاحاتي كه عنوان سندرم به آنها اطلاق مي كند، تنها در جهت ايجاد تعليق بيشتر خلق شده اند: تعليقي كه بيانگر موقعيت كمدي-تراژيك انسان در ورطه خلاعدم رضايت است و مي توان گفت: نويسنده مي خواهد جديت آنچه را ديگران زندگي مي نامند و ابهت اخلاقيات را كه اينچنين با شور و تعصب به آن مي انديشند، با گوشه گيري و بسنده كردن به نقل قول، زير سوال ببرد و با طنزي تلخ، سبكي آن را به ايشان يادآور شود. جهاني كه سعيدنيا در رمان خويش ارائه مي دهد، به ظاهر به سبك و روش زندگي قاطبه مردم شباهت دارد اما وي قصد ندارد از طريق توصيف خلاق، رئاليته رمان را وجهي باشكوه ببخشد يا دورنمايي شخصي شده از آنچه بايد بشود ارائه كند. بلكه با قرار دادن گزاره ها در سايه طنزي ترد اما تلخ، ارائه شخصيت ها به صورت تيپ و به تعليق درآوردن سرنوشت ها، زندگي ممل و جانكاه را با آدم هايي تصوير مي كند كه از فرط سستي راي و اراده، متوسل به مرور ارزشگذاري هاي مفسران و راويان درگذشته مي شوند.
بنابراين با رماني روبه رو هستيم كه اگرچه مدام در پي جستن تحليل براي كنشمندي يا انفعال شخصيت هاي خود در پس گزين گويه هاست اما دنيا در آن از زاويه ديد كاملاشخصي نويسنده روايت نمي شود. خواننده براي لمس ذهنيت وي، مجبور به يافتن روزنه يي تنگ نمي شود چراكه جهان داستان او جدا از راوي محتضر، به واسطه ذهنيت بسياري از ايده پردازان زندگي اجتماعي روايت مي شود. نويسنده به فراست دريافته است كه با توصيف جهان رمان، از زاويه ديد كاراكتر محصور در حباب ذهني خويش، و خلق رمان معطوف به شخصيت نخواهد توانست ثقل آنچه را كه وي به عنوان ايده مركزي در سر دارد، تحمل كند.
نويسنده در شكل دادن به شخصيت ها علاقه چنداني به برشمردن صفات ظاهري ايشان نشان نمي دهد، او همواره سعي دارد به وسايط ديگري خواننده را با روحيات راوي در حال احتضار آشنا كند. نقل گزين گويه ها، يكي از اين واسطه هاست. خواننده مرتبا با نقل قول هايي از اشخاص حقيقي و غيرحقيقي روبه رو است. اين شخصيت ها كه گاه به تيپ نزديك مي شوند، غالبا بي هيچ كتماني از جانب راوي مورد توجه و تحسين قرار گرفته اند. اين ويژگي اين امكان را به خواننده مي دهد تا به تدريج با وجه آرماني شخصيت راوي كه نويسنده از توضيح مستقيم آن تن مي زند تا متهم به مطلق گرايي نشود، آشنا شود.
در جهان رمان سعيدنيا، آدم ها مرتبا در حال تقابل با يكديگر، كشف دنياي ذهني يكديگر و ايجاد چالش در خط روايت نيستند. كما اينكه سربرآوردن اين يك در داستان، مكمل حضور آن يك نيست. هريك خود از صفحات رماني كلاسيك يا فضاي سياه و سفيد يك فيلم كمدي سربرآورده اند. آنجا كه جمعيتي فراهم آمده، راوي به تشبيهاتي نظير گله و رمه بسنده مي كند تا انزواي خودخواسته اش وجهي تاكيدي بيابد. در حالي كه تعدد كاراكترها زمينه را براي ايجاد بستر ديالكتيك رمان فراهم مي كند، خصايصي كه وي براي شخصيت اصلي داستان برمي شمرد، همان هايي است كه در ديگر كاراكترها به صورت برجسته تري بروز مي يابند. پيري و دنياديدگي: دكتر شين نوكال از او پيرتر است. تنبلي و خمودگي در ملول كهربايي به اوج رسيده است. شيطنت نهفته در طبع وي در مانيا تجلي بيشتري دارد. خوش قلبي ضمني او در آليوشا ظهور يافته. حتي مي توان چنين نتيجه گيري كرد كه اصرار نويسنده بر نامگذاري غير متعارف شخصيت ها، نوعي تاكيد بر اين واقعيت است كه نياز نمي بيند تا با تحميل بار مثبت يا منفي معنايي، آنها را دستخوش هويت كليشه يي كند. گرچه در پاره يي اوقات، تعمدا شخصيت ها كليشه مي شوند تا بار فكاهي ماجرا افزوده شود: مثلاكازانوا.
شخصيت اول رمان كه خود راوي است، براي رسيدن به صفر شمارش زندگي خود، ابتكاري به دست مي گيرد و در اثناي مرور خاطرات گذشته، شروع به نقل گزين گويه هاي بزرگان تاريخ، سينما و به خصوص ادبيات مي كند. نويسنده رمان براي آنكه خواننده، خود را در طرح توطئه نصيحت نيوشيدن گرفتار نپندارد، از آغاز، شخصيت دكتر شين نوكال را به عنواني دوست و مصاحبي دنيا ديده، شوخ طبع بسان خود او، آگاه و خوش مشرب در كنار شخصيت راوي در حال احتضار قرار مي دهد. او به اين وسيله شائبه اندرزگويي را تا حد معقولي از ميان برمي دارد. ضمن آنكه نقل خاطرات شبانه، سبب مي شود تا خواننده خود را با شهرزادي ظريف روبه رو ببيند و همين خاطرات دستمايه طرح گزين گويه ها نيز هستند. علاوه بر دكتر شين نوكال، نويسنده از شخصيتي به نام تامس رجينالد مك داك سخن مي راند كه خود نگارنده يك دوره 16 جلدي از گزين گويه هاست. مك داك كه سخنانش آفرينه ذهني نويسنده است، نقش بسزايي در تبيين فضاي ذهني وي ايفا مي كند.
اما نويسنده در خلق شخصيت «مانيا» كه نقش بازيگر مكمل را دارد، چندان جانب احتياط را رعايت نمي كند. چنين به نظر مي رسد كه در پرداخت شخصيت مانيا به دليل ماهيت غيرهمجنس وي دچار نوعي افراط يا دست و دلبازي شده است تا حتي المقدور فاصله يي دست يافتني با زن آرماني وي داشته باشد. او زني است كه هم عرض كاراكترهاي مرد داستان سخن مي گويد، به همان حدت، داراي حضور ذهن و قدرت حاضرجوابي است و در عين حال چندان به لحاظ احساسي مستقل عمل مي كند كه اصل تقابل او با شخصيت راوي دچار تزلزل مي شود. ترديدي نيست كه نويسنده شكلي چنين از زن منظور داشته است ولي با زير پا گذاشتن اين اصل كه براي تعريف جايگاه كاملامستقل و كاملاانساني غير همجنس، نيازي به زدودن فرديت از وي نيست، داستان را از جاذبه طبيعي خود محروم كرده است. اين معضل كم وبيش در ديگر شخصيت هاي زن داستان هم به ظهور رسيده است.در بررسي رمان «يك رمانس دانشگاهي مرگبار»آنچه قابل تامل است، اين نكته است كه زبان اثر، در كوتاه زماني به عنوان عنصري تفكيك ناپذير از فضاي كلي، تاثير حضور قاطع خود را بر ذهن مخاطب ثبت مي كند. از همان ابتداي روايت، گوش، با لحن نرم، بي طنطنه، اندكي شعرگونه و كاملايكدست اثر مانوس مي شود. لحني كه موجب مي شود ذهن و ناخودآگاه خواننده، در سرسره يي رنگين از واژگاني خوش آهنگ و جملاتي ساده، مجذوب روايت شود. همين موضوع سبب مي شود داستان ضرباهنگي ملايم به خود بگيرد و خواننده در جست وجوي قصه ناب، گره و پايان شوك انگيز را اندكي دچار انفعال كند تا ابتدا خوب بشنود. دايره واژگان بسيار وسيع نويسنده، نشانگر اشراف وي بر ادبيات ترجمه، ادبيات ژورناليستي، كاركردهاي زبان عاميانه و نوعي نثر فني است. او توانسته با استفاده از لحن هاي مختلف روايي كه هركدام مستلزم دايره واژگان خاص خود است، داستان را از خطر افتادن در دام مونوتن كلامي نجات دهد.
اينكه نويسنده داستان توانسته است به زباني دست يابد كه به رغم الگوهاي مختلف نوشتاري، زبان داستان را دچار آسيب چندپارگي و شائبه اظهار لحيه و تفلسف نكند، خود نكته يي درخود تحسين است. حتي مي توان گفت همين زبان خودانگيخته است كه سبب مي شود، مشهود نبودن گره داستان، تحت الشعاع قرار گرفته و تاحد زيادي رنگ ببازد. زبان، نه تنها خود را محكوم به ماندن در محدوده هاي دلالتي واژه نمي كند، بلكه به مثابه آونگي در نوسان دائم ميان عوالم زباني ديگر، خود مبدل به ايده پرداز مي شود.«بنامتنيت» يكي ديگر از شاخصه هاي مهم ساختاري اين اثر به شمار مي رود. البته چنان كه مي دانيم هر متني مي تواند با التفات به يكي از وجوه بينامتنيت، متني بينامتني تلقي شود. اما در «يك رمانس دانشگاهي مرگبار» با وجوه متكثر اين مولفه روبه رو مي شويم. از آن جمله ارجاعات متعددي است كه نويسنده حين خلق اثر، به ساخت هاي هنري ديگر، اعم از فيلم، موسيقي، معماري، شعر و آثار ادبي برجسته دنيا مي دهد.
- واژگان فني: نسبيت، كوانتوم، ژنريك، فوگ، وارياسون، دمانس، di prima intensione
- ارجاع به اصل: قرآن، برادران كارامازوف
- نسخه برداري از كاراكترهاي معروف: كازانوا، دكتر جكيل، مستر هايد...
ارجاع به شيوه هاي نوشتاري نويسندگان مختلف نظير بكت، چخوف، داستايفسكي و...
«يك رمانس دانشگاهي مرگبار» را مي توان رماني دورگه تلقي كرد، به اين معنا كه نويسنده همزمان با شكل گيري داستان، به نقد آن نيز پرداخته است. در واقع نويسنده از آغاز، فرم داستان را به نوعي به همه پرسي مي گذارد: شگردي زيركانه كه سبب مي شود داستان با توجه و تاييد ضمني مخاطب همراه شود. در «يك رمانس دانشگاهي مرگبار» با تشكيك هاي راوي در باب چگونگي ادامه داستان مواجهيم. گهگاه نيز مخاطب را از قاطعيت خود در مورد فرم داستان مي آگاهاند.
اما دست آخر خود اوست كه تصميم مي گيرد چگونه اين همه روايت موازي ناتمام را در قالب يك رمان به هم پيوند بزند. زيرا به خوبي مشهود است كه وي از آغاز، رمان امروز را با هجمه هايي از آن دست كه پيش بيني كرده، روبه رو مي بيند. نظارت همزمان وي بر فرم اصلي و وجه توجيهي آن و توفيق او در به هم درآميختن اين دورگه، بي ترديد از شاخصه هاي قدرت بياني نويسنده به شمار مي آيند.
در آخر مي توان گفت «يك رمانس دانشگاهي مرگبار» اثري است سرشار از ايده هاي نو. از اين منظر اين رمان پيوسته در حال شكفتن در بطن خويش است چرا كه ما در خوانش اين اثر، چنان كه گفته شد، با فضاي بسته ذهنيت يك كاراكتر روبه رو نيستيم. بل مي توانيم از سياره يك ايده به سياره ايده يي ديگر سفر كنيم بي آنكه در انتظار رسيدن به مرز مشخص كهكشان، به نفس نفس بيفتيم.
□