X
تبلیغات
تمشک

تمشک

غزل، گاهی داستان

بصرف یک غزل داغ

 

به دود تکیه زدی ...رقصِ دود دورِ سرت

چه می­کند لب سیگار با لبانِ ترت

 

دو دکمه باخته­ ام ...شیهه در گریبانم

لگد شده ­ست چمن در چموشی کهرت

 

 

دو دکمه باخته ام ....با دو کلمه می­ دوزد

لبان تلخ مرا خنده های مختصرت

 

گوزنِ در کمرِ کوه مانده!  مشکوکم

کمی به عطر جدیدت، کمی به چشم ترت

 

خیال می­کنم این بوسه­ های تب زده را

به ­جای شال سیاهی که داده دردسرت

 

ولی تو  آن­طرف شیشه­ ای میان اتاق

نکرده مثل من این بغض خسته منفجرت 

 

خوشا بحال کتابی که دست هایت را

چه سردم است ... کمی چای بد نبود اگرت

 

نگاه می­کنی اما مرا نمی­ بینی

نمی ­خورد پر اوهام نازکم به پرت

 

بلند می ­شوی و باد حوله می پیچد

میانِ بارانِ در اتاق، بر کمرت

 

میان شب می­افتد ستاره­ای سوزان

به سرفه می­ افتم در هوای فیلترت

 

 

[ چهارشنبه 1392/08/29 ] [ 16:1 ] [ منصوره حکمت شعار ] [ ]


سلام...


مدتیه سرم خیلی شلوغه... وقت رسیدن به این بچه بلاگو دیگه ندارم.


عجالتن دیگه به روزش نمی کنم. ولی سر می زنم بهش و از به روز

رسانی های دوستان عزیزم آگاه می شم. شاد و سلامت باشین.


[ چهارشنبه 1392/05/16 ] [ 22:30 ] [ منصوره حکمت شعار ] [ ]


بهانه

سلام

من این روزها خیلی کم دست به قلم می شوم برای نوشتن غزل...

مگر آنکه دوستی بهانه ای دستم بدهد... دیروز دوستی به دیدنم آمد و بهانه ای دستم داد.  یک بیت برایم سرود به تملقی شوخ طبعانه. و رفت. من هم برای آنکه این بیت جدیت رمانتیکش را از دست بدهد، بیتی بر آن افزودم به طنز... ولی دیگر دیر بود و غزل او برای خودش نام و نشانی دارد حالا. گرچه نمیخواهم آن بیت را اینجا بنویسم.اما آن یک بیت که به طنز سرودم گویا مهره وار در چرخ و دنده ی ماه ها خوابیده ی طبع و تمرین جا افتاد و سر و صدایی جانانه بپا خاست در "تولد" یا "تولید" این غزل؛ هر که هر چه خواست بخواندش... مهم نیست.

 

  

این آه پا گرفته به افسوس کوچکی

گیلاس می دهد لبم از بوس کوچکی

 

من مست نیستم، کمی الکل چه می کند؟

فارغ نمی شد عقل به فانوس کوچکی

 

رد مرا گرفته به تردید... من کی ام؟

در من نفوذ کرده چه جاسوس کوچکی!

 

باران ناگهانم و در موی چتری ات

آشفته حال بازی  محسوس کوچکی

 

دارم به برف می دوم از ترس احتراق

در خانه جا نهاده پریموس روشنی

 

یعنی شنیده ای که ازین کوه لعنتی

راهی به دره برده اتوبوس کوچکی؟

 

 **

باید بغل بگیرمت ای آفتاب تیر-

از داغ پیکرت تب ملموس کوچکی!

 

از فرط چشم هات به شب می برم پناه

خوابم نمی برد؛ دقیانوس کوچکی

 

گاهی تمام شریان­های حیاتی ام

تسلیم می شوند به ویرووس کوچکی

 

خط و نشان نمی کشم اما پَرم نده

یا نیستم شبیه به ققنوس کوچکی؟  

 

دیگر گلوی این غزل افتاده زیر تیغ

پیچیده دور پام اختاپوس کوچکی

 

پس می زنم به کوچه و بر پلک می برم

پروانه ی پریده ی  کابوس کوچکی

 

دیگر نمی گذارم این ساعت ...این سکوت

با من چه کرده عقربه ی لوس کوچکی!

 

[ سه شنبه 1392/02/17 ] [ 11:54 ] [ منصوره حکمت شعار ] [ ]


سال نو مبارک...
[ شنبه 1392/01/03 ] [ 15:34 ] [ منصوره حکمت شعار ] [ ]


سلام دوستان.

یه دوستی زنگ زده میگه ناشر خوب سراغ داری؟

گفتم بنده خدا دلت خوشه ها. مگه ناشر خوبم داریم؟

میگه واسه چی؟

میگم:  یه روز ی همین سوالو از یه دوستی پرسیدم. بنده خدا ازون روز تابحال هروقت منو می بینه  بابت جوابی که بهم داده ازم معذرت خواهی می کنه.

دو سال پیش کتابمو از سر دلسیری دادم به انتشارات داستان سرا. که چه داستانی هم سرایید. هنوز که هنوزه سیصد جلد کتابم قلنبه تو جیب آقای محمد ولیزاده ست. سیصد تا ۱۷۰۰ تومن البته. 

 

از من پرسیدی از دیگری نپرس. ختم کلام.

 

اینم یه شعر آزاد.؛ هنوز آزاد...البت.

 

دنیا

جای کوچکی؛

                  سبدی

و خواب می­مکد شست مرا

که بیداری ام خبردار نمی­ماند

تا ماهی چشم­هام حبابی آورده باشد بر لب حوض

 

سبدی؛

روی پله برقی فروشگاهی که رها شده باشد

و به اندازه­ی چشمی که میدواند، پایی که می­جنباند؛ خرید می کندِ مردم

یا شاید همین پس و پشت­های ژنتیک-م

              دهکوره ای... قصبه ای

با حاشیه­ی نخل و حصیر و  پیچش یک خلخال در مچ پایی

و نه قوسی که  ته لهجه ی مرا

بادبانی پندار کند

که تا سیگار برداری

سفید نمی­کشدِ

یک بندر کولی...

دودِ دویده بر سبخ زار

 رد پای عزلت یک پسین شرجی

ورچریده بر دیوار

-

بر عکس بیانداز و برو بیرون

از افق و آمار و هرچیز لمسیدنی دیگر

راستِ نقشه­ی جغرافیا را می­گیرد این ونگ ونگ

و پرچم هم بوزد

این فلش ها کشور نمی­شوند

که ناخدا به کپتان

بوقی تعارف نمی کند

- چه سلامی؟!

 

گاری، سواری، همواپیماری، سفینه ی فضا ری!

«پاسپورت لطفن»

به این مریخی های بی پدر و مادر باید حالی کندِ

                                         یک ونگه در سبد!

 

 

 

[ جمعه 1391/11/13 ] [ 17:19 ] [ منصوره حکمت شعار ] [ ]


برای خاطر عزیز ریحانه همسر برادرم

یک شعر از کتاب اولم



شوهرم اخم کرد و رو گرداند، گفت ای حیف نان...کپک زده ای

لجم آمد ادا در آوردم، در دلم درد چنبرک زده ای


سر خودکار قرمزم خم شد روی دفتر و نقطه نقطه گریست

زیر دستم دوباره جان میداد بیت تبدار مخملک زده ای


بر سرم داد می کشد مردی با تمسخر: فروغ فرخزاد!

آن غذا سوخت بچه شد بیدار...به کدام آسمان پرک زده ای


در دلم فحش می دهم به کسی: لعنتی! دزد واژه ام ، شعرم!

تا بیایم به مصرع دوم به غزلهام ناخنک زده ای


می روم جمعه خانه ی پدرم، چمدانم پر از مجله و شعر

قشقرق می کنم به پا سر درک ، سر هر معنی درک زده ای

[ جمعه 1391/08/19 ] [ 18:16 ] [ منصوره حکمت شعار ] [ ]



رماني با ساختار موسيقي
نگاهي به يك رمانس دانشگاهي مرگبار

نويسنده: منصوره حكمت شعار


روزنامه اعتماد، شماره 2459 به تاريخ 12/5/91، صفحه 11 (كتاب)


    
      رمان «يك رمانس دانشگاهي مرگبار» نوشته محمود سعيدنيا نمودار بدگماني، بي انگيزگي و هرزانگاري كنش انسان و خمودگي جسمي و روحي وي در كمند تنگ كشيده عمري
    - ناخواسته- طولاني است: عمري كه سرشكستگي هاي التيام ناپذير راوي سبب شده تا مرورناپذير جلوه كند. اين رمان، محصول بسط و تبيين يك ايده نيست، بل كلكسيوني است از ايده هاي جذاب، ايده هايي كه هر يك مي توانند دستمايه خلق اثري نو باشند: اثري در ژانر رمان، فيلم يا داستان كوتاه. سعيدنيا اما در داستان خود، ايده يي محوري را مد نظر دارد كه براي وي امكان دستيابي به نوعي «فوگ» را فراهم كرده است. نظريه يي وجود دارد كه طرح فوگ را فاقد فرم خاص معرفي كرده و آن را نوعي ژانر موسيقايي نمي داند. اما آنچه قطعا مي دانيم اين است كه امكانات طرح ساختماني فوگ گوناگون است و نمي توان يك طرح را مدل قرار داد و گفت كه آن فرم فوگ است.
    در «يك رمانس دانشگاهي مرگبار» نيز با چنين رويكردي مواجهيم. نويسنده اعتراف مي كند كه داستان خود را در ژانري من درآوردي خواهد نگاشت. نتيجه اين اعتراف، خلق اثري است كه به وي امكان گذار از انواع ادبي و پرداخت داستاني با بي شمار احتمال شكست يا امكان توفيق در پرداخت طرح ساختمان اثر مي دهد. عده يي براي فوگ ساختماني سه بخشي قائل مي شوند كه از اين قرار است:
    
    1- قسمتي كه در آن سوژه يا تم اصلي فوگ به طور تقليدي با يك روش تقريبا مشخص ارائه مي شود.
    
    2- قسمت آزاد تري كه در آن عموما از بازگشت به تناليته اصلي احتراز مي شود.
    
    3- بازگشتي به تناليته اصلي از طريق ارائه سوژه. اين بخش مي تواند حاوي قسمتي از سوژه يا چندين تكرار كامل سوژه باشد.
    
    اگر قاطعانه روشمندي رمان سعيدنيا را مطابق با فوگ بدانيم، آن گاه بايد ديد آيا نويسنده توانسته است ايده محوري روايت را در چمبره ايده هاي گوناگون متناظر به آن به گونه يي بسط دهد كه امكان بازيافت و رجوع به آن از ميان نرود؟
    نويسنده در كمال هوشمندي، داستاني خلق مي كند كه از در بي زماني- بي مكاني سربرمي آورد. روايت غير خطي، به مدد وارياسيون هاي متعدد خواننده را در عطش دستيابي به هيجان چيزي شبيه به قصه، هسته داستان و پاياني شوك برانگيز با خود همراه مي كند. اين رمان، خواننده را تا آخرين صفحه در تمناي رسيدن به كش و واكش ها و كنش و واكنش هاي معمول يك داستان عشقي به دنبال مي كشد و دست آخر او را با اين حقيقت روبه رو مي سازد كه توانسته است بي نقل هيچ قصه يي و تنها به مدد واگويه هاي شبانه راوي رو به موت از خاطراتي محو و نابوده، چشم و ذهن او را درگير كند. گرچه اين به آن معنا نيست كه مخاطب هوشمند تا كلمه آخر، از منطق نثري اين رمان بي خبر خواهد ماند. نويسنده از آغاز مي كوشد تا به ترفندهايي بسا ظريف تر از قصه، ذهن معتاد به غافلگيري مخاطب را به ادامه خوانش تحريك كند.
    طنز از دستمايه هاي اصيل اين رمان به شمار مي آيد. از نمودهاي بارز آن، شكستن لحن روايت به گونه يي تعمدي و هجوآميز است. نويسنده با استفاده از لحن هاي مختلف كه هر يك آنتي تز ديگري محسوب مي شود، دست به آفرينش فضايي هجوآميز مي زند. گويي آگاهانه درصدد براندازي سنت هاي مرسوم روايت يكدست، منطقي و اصولي برآمده است تا به اين وسيله گاه وجه رمانتيك اثر را زير سوال ببرد و گاه جديت فيلسوف مآبانه نويسندگان تراژدي پردازي كه در رمان خويش، وامدار ايشان است.
    اما گونه يي طنز ظريف بكتي نيز در كار وي مشهود است. اما در اينجا طنز به صورتي ظريف در لايه هاي زباني مستتر است. اين طنز به گونه يي در متن اثر بافته شده است كه تشخيص آن به سادگي امكان پذير نيست و بسياري اوقات خواننده را در ترديد قرار مي دهد. همين ايجاد وقفه در خوانش به منظور تشخيص مرز باريك ميان جديت و طنز خواننده را متوجه امكان وجود لايه هاي زيرين متن مي كند: لايه هايي كه گوياي شناخت نويسنده از امكانات زباني است.
    «سندرم روايتگري ناشي از شمارش معكوس» اصطلاحي است كه نويسنده براي بيماري طول عمر بي علت شخصيت اصلي داستان برمي گزيند و مي توان گفت كه اين اصطلاح ايده اصلي رمان به حساب مي آيد. در اين رمان با بيماري مواجه هستيم كه به دليل زنده ماندن بيش از انتظار، زندگي را به دست فراموشي سپرده در آرزوي لحظه آخر، شروع به شمارش معكوس مي كند. در اينجا اين نكته قابل تامل است كه نويسنده به هيچ روي، سعي در بازآفريني شخصيت آرماني ندارد. مراد از شخصيت آرماني شخصيتي است كه در همه ابعاد حضور فيزيكي و غيرفيزيكي اش جذابيت مي آفريند. شخصيتي كه به جد با سرنوشت غيرقابل تغيير خويش دست به گريبان است. هر كنش وي، دلالت بر تواتر حوادث شگرفي مي كند كه وي دست آخر به رغم سرشكستگي هاي فراوان، از آنها قهرمان گونه بيرون مي رود. به طبع، شخصيت آرماني، براي يافتن جاي پايي عقلاني در دنياي جذابيت بي پايان خويش، نيازمند اتصال به دامنه گذشته يي پرمايه و سرشار از مصائب انسان ساز است. ايتالو اسوو مي گويد: «انسان گذشته خويش را با آب و تاب بيشتري تعريف مي كند تا به زندگي خود اعتبار بيشتري بدهد.»
    اما همانگونه كه اشاره شد در «يك رمانس دانشگاهي مرگبار» نويسنده با رها كردن داستان در هاله يي از ناتمامي همه گير، آن را از تعارفات كمال گرايانه يي از اين دست مستغنا معرفي مي كند. تمايل نويسنده به بيان اين ناتمامي در همه عناصر داستان و از آن جمله در عنصر شخصيت مشهود است. شخصيت راوي محصور در نقطه شروع بحراني نيست و هيچ كجاي داستان نشانه يي سايكوتيك از ميزان انحراف يا تمايل وي به اين يا آن عقده رواني يا گزارشي از روند درمان وي ارائه نمي شود. شخصيت دكتر كه روان درمان گر/كاو/شناس معرفي شده، به تعريفي طنزآلود از بيماري بسنده مي كند و تمام اصطلاحاتي كه عنوان سندرم به آنها اطلاق مي كند، تنها در جهت ايجاد تعليق بيشتر خلق شده اند: تعليقي كه بيانگر موقعيت كمدي-تراژيك انسان در ورطه خلاعدم رضايت است و مي توان گفت: نويسنده مي خواهد جديت آنچه را ديگران زندگي مي نامند و ابهت اخلاقيات را كه اينچنين با شور و تعصب به آن مي انديشند، با گوشه گيري و بسنده كردن به نقل قول، زير سوال ببرد و با طنزي تلخ، سبكي آن را به ايشان يادآور شود. جهاني كه سعيدنيا در رمان خويش ارائه مي دهد، به ظاهر به سبك و روش زندگي قاطبه مردم شباهت دارد اما وي قصد ندارد از طريق توصيف خلاق، رئاليته رمان را وجهي باشكوه ببخشد يا دورنمايي شخصي شده از آنچه بايد بشود ارائه كند. بلكه با قرار دادن گزاره ها در سايه طنزي ترد اما تلخ، ارائه شخصيت ها به صورت تيپ و به تعليق درآوردن سرنوشت ها، زندگي ممل و جانكاه را با آدم هايي تصوير مي كند كه از فرط سستي راي و اراده، متوسل به مرور ارزشگذاري هاي مفسران و راويان درگذشته مي شوند.
    بنابراين با رماني روبه رو هستيم كه اگرچه مدام در پي جستن تحليل براي كنشمندي يا انفعال شخصيت هاي خود در پس گزين گويه هاست اما دنيا در آن از زاويه ديد كاملاشخصي نويسنده روايت نمي شود. خواننده براي لمس ذهنيت وي، مجبور به يافتن روزنه يي تنگ نمي شود چراكه جهان داستان او جدا از راوي محتضر، به واسطه ذهنيت بسياري از ايده پردازان زندگي اجتماعي روايت مي شود. نويسنده به فراست دريافته است كه با توصيف جهان رمان، از زاويه ديد كاراكتر محصور در حباب ذهني خويش، و خلق رمان معطوف به شخصيت نخواهد توانست ثقل آنچه را كه وي به عنوان ايده مركزي در سر دارد، تحمل كند.
    نويسنده در شكل دادن به شخصيت ها علاقه چنداني به برشمردن صفات ظاهري ايشان نشان نمي دهد، او همواره سعي دارد به وسايط ديگري خواننده را با روحيات راوي در حال احتضار آشنا كند. نقل گزين گويه ها، يكي از اين واسطه هاست. خواننده مرتبا با نقل قول هايي از اشخاص حقيقي و غيرحقيقي روبه رو است. اين شخصيت ها كه گاه به تيپ نزديك مي شوند، غالبا بي هيچ كتماني از جانب راوي مورد توجه و تحسين قرار گرفته اند. اين ويژگي اين امكان را به خواننده مي دهد تا به تدريج با وجه آرماني شخصيت راوي كه نويسنده از توضيح مستقيم آن تن مي زند تا متهم به مطلق گرايي نشود، آشنا شود.
    در جهان رمان سعيدنيا، آدم ها مرتبا در حال تقابل با يكديگر، كشف دنياي ذهني يكديگر و ايجاد چالش در خط روايت نيستند. كما اينكه سربرآوردن اين يك در داستان، مكمل حضور آن يك نيست. هريك خود از صفحات رماني كلاسيك يا فضاي سياه و سفيد يك فيلم كمدي سربرآورده اند. آنجا كه جمعيتي فراهم آمده، راوي به تشبيهاتي نظير گله و رمه بسنده مي كند تا انزواي خودخواسته اش وجهي تاكيدي بيابد. در حالي كه تعدد كاراكترها زمينه را براي ايجاد بستر ديالكتيك رمان فراهم مي كند، خصايصي كه وي براي شخصيت اصلي داستان برمي شمرد، همان هايي است كه در ديگر كاراكترها به صورت برجسته تري بروز مي يابند. پيري و دنياديدگي: دكتر شين نوكال از او پيرتر است. تنبلي و خمودگي در ملول كهربايي به اوج رسيده است. شيطنت نهفته در طبع وي در مانيا تجلي بيشتري دارد. خوش قلبي ضمني او در آليوشا ظهور يافته. حتي مي توان چنين نتيجه گيري كرد كه اصرار نويسنده بر نامگذاري غير متعارف شخصيت ها، نوعي تاكيد بر اين واقعيت است كه نياز نمي بيند تا با تحميل بار مثبت يا منفي معنايي، آنها را دستخوش هويت كليشه يي كند. گرچه در پاره يي اوقات، تعمدا شخصيت ها كليشه مي شوند تا بار فكاهي ماجرا افزوده شود: مثلاكازانوا.
    شخصيت اول رمان كه خود راوي است، براي رسيدن به صفر شمارش زندگي خود، ابتكاري به دست مي گيرد و در اثناي مرور خاطرات گذشته، شروع به نقل گزين گويه هاي بزرگان تاريخ، سينما و به خصوص ادبيات مي كند. نويسنده رمان براي آنكه خواننده، خود را در طرح توطئه نصيحت نيوشيدن گرفتار نپندارد، از آغاز، شخصيت دكتر شين نوكال را به عنواني دوست و مصاحبي دنيا ديده، شوخ طبع بسان خود او، آگاه و خوش مشرب در كنار شخصيت راوي در حال احتضار قرار مي دهد. او به اين وسيله شائبه اندرزگويي را تا حد معقولي از ميان برمي دارد. ضمن آنكه نقل خاطرات شبانه، سبب مي شود تا خواننده خود را با شهرزادي ظريف روبه رو ببيند و همين خاطرات دستمايه طرح گزين گويه ها نيز هستند. علاوه بر دكتر شين نوكال، نويسنده از شخصيتي به نام تامس رجينالد مك داك سخن مي راند كه خود نگارنده يك دوره 16 جلدي از گزين گويه هاست. مك داك كه سخنانش آفرينه ذهني نويسنده است، نقش بسزايي در تبيين فضاي ذهني وي ايفا مي كند.
    اما نويسنده در خلق شخصيت «مانيا» كه نقش بازيگر مكمل را دارد، چندان جانب احتياط را رعايت نمي كند. چنين به نظر مي رسد كه در پرداخت شخصيت مانيا به دليل ماهيت غيرهمجنس وي دچار نوعي افراط يا دست و دلبازي شده است تا حتي المقدور فاصله يي دست يافتني با زن آرماني وي داشته باشد. او زني است كه هم عرض كاراكترهاي مرد داستان سخن مي گويد، به همان حدت، داراي حضور ذهن و قدرت حاضرجوابي است و در عين حال چندان به لحاظ احساسي مستقل عمل مي كند كه اصل تقابل او با شخصيت راوي دچار تزلزل مي شود. ترديدي نيست كه نويسنده شكلي چنين از زن منظور داشته است ولي با زير پا گذاشتن اين اصل كه براي تعريف جايگاه كاملامستقل و كاملاانساني غير همجنس، نيازي به زدودن فرديت از وي نيست، داستان را از جاذبه طبيعي خود محروم كرده است. اين معضل كم وبيش در ديگر شخصيت هاي زن داستان هم به ظهور رسيده است.در بررسي رمان «يك رمانس دانشگاهي مرگبار»آنچه قابل تامل است، اين نكته است كه زبان اثر، در كوتاه زماني به عنوان عنصري تفكيك ناپذير از فضاي كلي، تاثير حضور قاطع خود را بر ذهن مخاطب ثبت مي كند. از همان ابتداي روايت، گوش، با لحن نرم، بي طنطنه، اندكي شعرگونه و كاملايكدست اثر مانوس مي شود. لحني كه موجب مي شود ذهن و ناخودآگاه خواننده، در سرسره يي رنگين از واژگاني خوش آهنگ و جملاتي ساده، مجذوب روايت شود. همين موضوع سبب مي شود داستان ضرباهنگي ملايم به خود بگيرد و خواننده در جست وجوي قصه ناب، گره و پايان شوك انگيز را اندكي دچار انفعال كند تا ابتدا خوب بشنود. دايره واژگان بسيار وسيع نويسنده، نشانگر اشراف وي بر ادبيات ترجمه، ادبيات ژورناليستي، كاركردهاي زبان عاميانه و نوعي نثر فني است. او توانسته با استفاده از لحن هاي مختلف روايي كه هركدام مستلزم دايره واژگان خاص خود است، داستان را از خطر افتادن در دام مونوتن كلامي نجات دهد.
    اينكه نويسنده داستان توانسته است به زباني دست يابد كه به رغم الگوهاي مختلف نوشتاري، زبان داستان را دچار آسيب چندپارگي و شائبه اظهار لحيه و تفلسف نكند، خود نكته يي درخود تحسين است. حتي مي توان گفت همين زبان خودانگيخته است كه سبب مي شود، مشهود نبودن گره داستان، تحت الشعاع قرار گرفته و تاحد زيادي رنگ ببازد. زبان، نه تنها خود را محكوم به ماندن در محدوده هاي دلالتي واژه نمي كند، بلكه به مثابه آونگي در نوسان دائم ميان عوالم زباني ديگر، خود مبدل به ايده پرداز مي شود.«بنامتنيت» يكي ديگر از شاخصه هاي مهم ساختاري اين اثر به شمار مي رود. البته چنان كه مي دانيم هر متني مي تواند با التفات به يكي از وجوه بينامتنيت، متني بينامتني تلقي شود. اما در «يك رمانس دانشگاهي مرگبار» با وجوه متكثر اين مولفه روبه رو مي شويم. از آن جمله ارجاعات متعددي است كه نويسنده حين خلق اثر، به ساخت هاي هنري ديگر، اعم از فيلم، موسيقي، معماري، شعر و آثار ادبي برجسته دنيا مي دهد.
    - واژگان فني: نسبيت، كوانتوم، ژنريك، فوگ، وارياسون، دمانس، di prima intensione
    - ارجاع به اصل: قرآن، برادران كارامازوف
    - نسخه برداري از كاراكترهاي معروف: كازانوا، دكتر جكيل، مستر هايد...
     ارجاع به شيوه هاي نوشتاري نويسندگان مختلف نظير بكت، چخوف، داستايفسكي و...
    «يك رمانس دانشگاهي مرگبار» را مي توان رماني دورگه تلقي كرد، به اين معنا كه نويسنده همزمان با شكل گيري داستان، به نقد آن نيز پرداخته است. در واقع نويسنده از آغاز، فرم داستان را به نوعي به همه پرسي مي گذارد: شگردي زيركانه كه سبب مي شود داستان با توجه و تاييد ضمني مخاطب همراه شود. در «يك رمانس دانشگاهي مرگبار» با تشكيك هاي راوي در باب چگونگي ادامه داستان مواجهيم. گهگاه نيز مخاطب را از قاطعيت خود در مورد فرم داستان مي آگاهاند.
    اما دست آخر خود اوست كه تصميم مي گيرد چگونه اين همه روايت موازي ناتمام را در قالب يك رمان به هم پيوند بزند. زيرا به خوبي مشهود است كه وي از آغاز، رمان امروز را با هجمه هايي از آن دست كه پيش بيني كرده، روبه رو مي بيند. نظارت همزمان وي بر فرم اصلي و وجه توجيهي آن و توفيق او در به هم درآميختن اين دورگه، بي ترديد از شاخصه هاي قدرت بياني نويسنده به شمار مي آيند.
    در آخر مي توان گفت «يك رمانس دانشگاهي مرگبار» اثري است سرشار از ايده هاي نو. از اين منظر اين رمان پيوسته در حال شكفتن در بطن خويش است چرا كه ما در خوانش اين اثر، چنان كه گفته شد، با فضاي بسته ذهنيت يك كاراكتر روبه رو نيستيم. بل مي توانيم از سياره يك ايده به سياره ايده يي ديگر سفر كنيم بي آنكه در انتظار رسيدن به مرز مشخص كهكشان، به نفس نفس بيفتيم.
    
    
 
[ یکشنبه 1391/06/19 ] [ 10:50 ] [ منصوره حکمت شعار ] [ ]


اینم یه غزل نو که شاخ تو جیبش کردن...



چند تایی میخ کم دارد خط شیوایتان

توی کفش من چه می خواهد پس آخر پایتان؟

 

چشمه ام ...پرتاب سنگ آشفته ام کی می کند؟

ناله ی مشتی وزغ میماند از غوغایتان

 

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دا

رم که با دست خود آویزان کنم از پایتان

 

نه نه ...من دشمن نمی دارم شما را چون هنوز

خنده می اندازدم  با خویشتن دعوایتان

 

مستم از این غور نفسانی که دارد می کند

با دیازپام از سر خلقی مسلمان وایتان

 

فندکی کوچک برایم شعله می آورد و شعر

برف سالانی که طی کردم بدور از سایه تان

 

من چراغی خرد در کف داشتم طوفان شدید

بعد گم شد در همین طوفان هواپیمایتان

 

-   -  دارم از این غار بیرون می روم ... اخبار گفت

لاشخورها کرده اند این دور و بر پیدایتان

 

[ سه شنبه 1391/03/30 ] [ 0:6 ] [ منصوره حکمت شعار ] [ ]


به خرج دیگران بروز شدن

سلام دوستان


من بعد از آن کلاه که آدم سرم گذاشت

حرصم برای چیدن تو بیشتر شده است


http://www.farzad56.blogfa.com/



از شاعر توانمند رضا علی اکبری دو غزل بخونید.


بخار روح

چون شبم-غلیظ و خسته- در برت

روشنم کن از فروغ خنجرت


مثل طرحی از سیاه و مخمل است

گیسوان در فضا شناورت


در هوای پرسه و پریدنم

آسمان تو باش و من کبوترت


چشمی از تو شیر-در پی فریب-

شوکران ولی به چشم دیگرت


این غزل بخار روح شاعر است

شاعری که دود شد برابرت


دود او به شکل ابر کوچکی

گریه می کند همیشه بر سرت



خط سوم

دنبال من نگرد که در متن خود گمم

راز مرا مخواه، من آن خط سومم


در کوچه های خستگی و سرشکستگی

پیغمبر وفا و رسول تبسمم


گاهی چراغ بر کف و انسانم آرزوست

گاهی بریده از همه، زندانی خمم


روزی تمام آبی آرامشم ولی

روزی تمام خشم و غرور و تلاطمم


سیبی به نام عشق مرا از بهشت راند

بیرون نکرد فتنه ی شیطان و گندمم


_


در انتظار چشم تو چشمم معطل است

عمری گذشت و نوبت من نیست، چندمم؟







[ دوشنبه 1391/03/29 ] [ 0:9 ] [ منصوره حکمت شعار ] [ ]


رمان«یک رمانس دانشگاهی مرگبار» کتاب همسرم آقای «محمود سعید نیا» . نشر حرفه هنرمند. اکنون در نمایشگاه

سلام دوستان.

بعد از مدتی طولانی به بهانه ای خیلی خوب وبلاگ کم رونقم رو به روز می کنم.

کتاب رمان همسرم « محمود سعید نیا » توسط نشر «حرفه هنرمند» به تبع رسید. این کتاب هم اکنون در نمایشگاه تهران عرضه شده.از همینجا باز هم به او تبریک می گم و امیدوارم باب چاپ کتابهای بعدی او از طریق این رمان باز شده باشه. من خودم این رمان رو سه دفعه خوندم ولی به دلیل پاره ای ملاحظات از ابراز وجد بیش از حد خودداری ورزیده و این مقال را به دیگر دوستداران رمان های خوب وا می گذارم. ضمنن کتاب رو می توانید فعلن از غرفه ی کتاب «حرفه هنرمند» خریداری نمایید.




[ چهارشنبه 1391/02/20 ] [ 16:41 ] [ منصوره حکمت شعار ] [ ]